همه جا تيره بود.هيچ چيز نمي شنيد.تنها نوازشهاي نسيمي خنك رو روي گونه هاش احساس مي كرد.
نمي دونست كجاست. دلش نمي خواست خواب بيدار بشه. كم كم صداهايي رو مي شنيد كه براش غريب بود.
شايد داشت خواب ميديد؟ اصلا" هنوز خواب بود؟
آروم چشماش و باز كرد . سنگيني پلكاش نمي ذاشت خوب ببين. با دستاش چشماش و ماليد. به اطرفش نگاه كرد. آسمون غرق ستاره بود. هيچكس اطرافش نبود. خيابون خالي بود تنها يك ماشين شهرداري با چند تا كارگر مشغول تميز كردن خيابون بودن. يادش اومد كه روي نيمكت ايستگاه به خواب رفته اما هر چي تلاش كرد يادش نيومد چه خوابي ديده. خيلي خسته بود. يه نگاه به ساعت مچي دستش كرد و چند لحظه به اون خيره شد . همين طور كه به ساعت نگاه مي كرد يه لبخند تلخ زد . ساعت حدود 3 بود. مثل اينكه مدت زيادي اينجا خوابيده بود. از جاش بلند شد به سمت خونه به راه افتاد. تا خونه راه زيادي داشت اما دلش مي خواست راه بره.
گاهي به آسمون نگاه مي كرد و به ستاره اي خيره ميشد .زير لب داشت يه شعر قديمي رو زمزمه ميكرد اما هنوز همون لبخند تلخ روي لباش بود
يه دل مي گـــــــه برم برم
يه دلم مي گـــــــه نرم نرم
طاقت نداره دلم دلم
بي تو چه كنـــــــم
پيش عشق اي زيبا زيبا
خيلي كوچيكــــ دنيا دنيا
با ياد توام هر جا هر جا
تركـــــــــت نكــــــــــنم
سلطان قلبم تو هستي تو هستي
دروازه هاي دلم راشكســــــتي
پيمان ياري به قلبم تو بســــتي
با من پيوســـــــــــــــــــــــتي
اكنون اگر از تو دورم به هر جا
بر يار ديگر نبندم دلم را
سرشارم از آرزو تمنا
اي يار زيبا
وقتي پشت در خونه رسيد نا خوداگاه نگاهي به خونه كرد يه ساختمون 2 طبقه قديمي وسط يه كوچه كه پر بود از آپارتمان هاي بلند با يه در سفيد و پنجره اي در طبقه دوم كه با حصير پوشيده شده بود. اونجا خونه ي من بود.
كليد رو تو فقل پيچوند و وارد حياط شد يه نگاهي به باغچه كوجيك كنار حياط انداخت يه توش يه درخت شاتوت با دو تا بوته گل سرخ يادگاري مادر بزرگ توش بود. پيش خودش گفت كاش عزيز جون الان پيشم بودي تا سرم و رو زانو هات مي ذاشتم و يه دل سير گريه مي كردم حيف كه زود تنهام گذاشتي.
آروم از پله هاي توي حياط بالا رفت تا به اطاقش رسيد. فقط خودش و روي تخت انداخت و چشماش و بست...
حدود ظهر بود كه از صداي بازي بچه ها كه توي كوچه بازي مي كردند از خواب بيدار شد.به سمت دستشويي رفت و آبي به صورتش زد.اشتها نداشت.پشت ميز كارش نشست دلش مي خواست هر آنچه تو دلش هست رو از اول بنويس پس شروع به نوشتن كرد:
تازه از سد كنكور رد شده بودم و به قول قديميا كله ام حسابي باد داشت.ترم اول از شوق دانشجو شدن تو پوست خودم نمي گنجيدم اما كم كم برام عادي شد.درسم خوب بود اما زياد رشته ام رو دوست نداشتم ولي با اين حال ترم اول و دوم نمرات خوبي گرفتم از اونجايي همئكه كلا" در عين اجتماعي بودن و توانايي ارتباط با ديگران سعي كردم تو انتخاب دوستام كمي وسواس به خرج بدم و با بهترينا باب دوستي داشته باشم كه همين طور هم شد در كل سال خوبي بود تونسته بودم با ورود به انجمن دانشگاه برا خودم با اينكه سال اولي بودم كسب اعتبار كنم و يكي از كانديداهاي اصلي برا هيئت مديره سال بعد بودم.تا اينكه به تابستون رسيديم و بعد از امتحاناي نيم سال دوم اولين دوره از زندگي جديد من شروع شد.
اواسط مرداد ماه با صداي مامان آذر از خواب بيدار شدم .
- بلند شو ديگه آخه چقدر مي خوابي ظهر شد. پاشو كه امروز كلي كار داري بايد بري برام خريد بعدشم بايد بري اسمت و تو كلاس رانندگي بنويسي. ده هنوز خوابي كه بلند شو ديگه.
تا اسم كلاس رانندگي اومد از جا پريدم اخه چند وقتي بود به بابا گير داده بودم تا اسمم و تو كلاس رانندگي بنويسم.
زود تخت رو مرتب كردم و رفتم تو آشپز خونه ماماني تا ديدم گفت:
- به به گل پسركم بالاخره از خواب بيدار شدن. شهاب جان مي خواي برات نون پنير بيارم؟
مامان آذر هميشه عادت داره من و اذيت كنه آخه مي دونه من خيلي تو غدا خوردن ايرادي هستم و همه چيز نمي خورم مخصوصا" پنير برا همين اول صبح من و اذيت مي كنه اما هميشه برام نيمرو آماده مي كنه .
ماماني من و خيلي دوست داره يعني از شادي و سامان بيشتر دوست داره هر چي باشه من پسر بزرگ خانواده هستم ديگه.
با بي ميلي گفتم نه مامان اشتها تدارم . راستي دايي اميد كجاست؟
اميد دايي كوچيك من ميشه كه يه 10 سالي از من بزرگتر و بعد از فوت عزيز جون با ما زتدگي ميكنه. ما دو تا خيلي با هم رفيقيم. يه جوذايي صميمي ترين دوستم هست و هعمه چيز و ما به همديگه ميگيم.
- داييت صبح بلند شد رفت براي كار زمينا شهرداري
يه ليوان آب پرتقال مامان داد دستم منم زود سر كشيدم و رفتم سمت اتاقم تا حاضر بشم
همين طور كه داشتم لباسام و مي پوشيدم مامان از تو اشپزخونه گفت:
-شهاب جان رو ميزت برات پول گذاشتم اول برو اون قبضا رو پرداخت كن بعدشم برو اموزشگاه ثبت نام كن برا ناهارم زود بيا خونه آخه دارم برات كتلت درست ميكنم.
گفتم باشه و از در خونه زدم بيرون
sma
+ نوشته شده توسط شایان در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت
22:54 |